از مقابل ردیفی از ماشین‌های آخرین مدل رنگ و وارنگ که در حیاط پارک بود رد شدم. در انتهای آنها و در جایگاهی اختصاصی لندکروزی مشکی به قاعده یک تانک خودنمایی می‌کرد. کنار در ورودی برج، شخصی با کت و شلوار و کراوات منتظرم بود که خود را مدیر تشریفات بیمارستان معرفی کرد.

از مقابل ردیفی از ماشین‌های آخرین مدل رنگ و وارنگ که در حیاط پارک بود رد شدم. در انتهای آنها و در جایگاهی اختصاصی لندکروزی مشکی به قاعده یک تانک خودنمایی می‌کرد. کنار در ورودی برج، شخصی با کت و شلوار و کراوات منتظرم بود که خود را مدیر تشریفات بیمارستان معرفی کرد.

نفهمیدم چطور قیافه مرا تشخیص داد و مهم‌تر اینکه نفهمیدم چطور یک بیمارستان نیاز به مدیر تشریفات دارد. به دنبالش در یک لابی بسیار وسیع ولی خلوت راه افتادم تا به سمت آسانسوری رسیدیم که بالایش نوشته بود: مخصوص پزشکان. کنار در آن هم یکی از پرسنل حراست ایستاده بود، با همان رنگ کت و شلوار و کراوات. لبخند مودبانه‌ای زد و دکمه آسانسور را فشرد و در باز شد. انگار برای ما نگه داشته بودش.

در آسانسور مانیتور کوچکی وجود داشت که نوشته‌هایی از روی آن رد می شد. یکی از آنها برایم جالب‌تر از بقیه بود: «جهت پیشگیری از سردرگمی مراجعه‌کنندگان، از پزشکان محترم بیمارستان تقاضا دارد فقط از پاپیون استفاده کنند – روابط عمومی بیمارستان» به این فکر کردم که بیخود نبود حامد آنجا را مدرن‌ترین و در عین حال عجیب‌ترین بیمارستان تهران خوانده بود.

در طبقه بیست و دوم یک ماشین کوچک برقی به همراه راننده کت و شلواری اما به رنگی دیگر منتظر ما بود. ردیف عقب نشستیم و در راهروهای طولانی، عریض و تودرتوی آن طبقه به راه افتادیم. من حال خوبی نداشتم. با آن همه خاطرات بد در مورد بیمار و بیمارستان نمی‌دانستم آنجا چه می‌کنم. شاید بدون اصرارهای حامد و معرفی من به دوستش که پسر یکی از سهامداران آنجا بود هرگز همکاری با یک بیمارستان را نمی‌پذیرفتم. بیمارستانی که حالا با پرونده‌ای جنجالی به همراه کلی موج منفی در فضای مجازی روزبه‌روز خلوت‌تر می‌شد.

وقتی وارد اتاق جلسه شدم از ابعاد آن اتاق و تعداد حاضرین تعجب کردم چون فکر می‌کردم یک جلسه دونفره با مدیر بیمارستان داشته باشم. میزی بسیار طویل با حدود ۲۰ نفر دورتادور آن. به جز دو سه نفر خانم همه مرد بودند و پاپیون زده بودند؛ بعضی‌ها پاپیون قرمز، بعضی‌ها هم آبی. یک نفر بلند شد و به استقبالم آمد و خود را به عنوان مدیر روابط عمومی بیمارستان معرفی کرد و مرا نزد کسی برد که در رأس آن میز طویل نشسته بود. میزی که بیشتر از یک میز جلسه آدم را یاد فیلم‌های تاریخی می‌انداخت وقتی یک امپراتور همه وزرای خود را در یک جلسه مهم جنگی گرد هم آورده است. رئیس بیمارستان برای دست دادن با من فقط کمی نیم‌خیز شد و چیزی کمتر از یک ثانیه از بالای عینک نزدیک‌بینش مرا نگاه کرد.

دیده بودم که دکترها هم اهل دود باشند ولی نه اینکه در یک جلسه رسمی، آن هم رئیس یک بیمارستان جلو همکارانش که لابد بسیاری از آنها هم پزشک بودند، پیپ به دست جلسه را مدیریت کند. موهایش خیلی سفید بود و فکر می‌کردم لابد سبیل و ریش پروفسوری‌اش را باید رنگ کرده باشد. کت و شلواری نسبتاً شیک تنش بود با پاپیونی مشکی. دکمه سردست‌های طلایش که از بیرون از آستین کتش معلوم بود هم هر کدام سنگی مشکی داشتند. مدیر روابط عمومی که درست کنار رئیس نشسته بود شروع کرد به صحبت و معرفی من در حالی که من با فاصله دو صندلی از رئیس حواسم به بوی ادکلنش بود. خیلی قیافه بقیه حاضرین جلسه را به خاطر ندارم ولی انگار همه شبیه هم بودند و تا حدودی هم شبیه مدیر روابط عمومی که حالا مشغول ارائه شرایط بحرانی بیمارستان بود. اسلایدهای پاورپوینتش روی سقف سالن می‌افتاد اما به شکلی که برای همه قابل دیدن بود. بعد از چند اسلاید رئیس بیمارستان حرفش را قطع کرد و گفت:

«آقا مقدمه بسه! برو سر اصل مطلب.»

مدیر روابط عمومی گفت: «اگه اجازه بدید یکی دو اسلاید دیگه می‌رسم بهش.»

رئیس گفت: «خیر اجازه نمی‌دم، شما می‌دونی وقت آدم‌هایی که دور این میزن چقدر می‌ارزه؟!»

مدیر روابط عمومی بیچاره سکوت کرد و من دلم به حالش سوخت که جلو همکارانش به اضافه یک غریبه سنگ روی یخ شده است. رئیس رو کرد به من و با این جمله ادامه داد: «ببین آقا جون!» که البته خیلی به من برخورد. از یک پزشک و مدیر بیمارستان با آن عظمت انتظار نزاکت بیشتری داشتم. گفت: «ما فقط در ظاهر روابط عمومی داریم، در عمل هیچی! این اسلایدها هم دو زار نمی‌ارزه.» رو کرد به مدیر روابط عمومی‌اش و گفت: «اشتباه می‌گم؟!» که آن بنده خدا سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی‌گفت. رئیس پکی به پیپش زد و رو کرد به بقیه حاضرین و گفت: «اشتباه می‌گم؟!» اکثر حاضرین به نشانه تایید سری تکان دادند و برخی هم زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه کردند. رئیس بیمارستان که از این پاسخ قانع نشده بود گفت: «خانم‌ها و آقایون دکترها! گفتم اشتباه می‌گم؟!»

اینجا تقریباً همه با هم و با صدای بلند چیزهایی گفتند که در میان آن همهمه این جمله بیشتر شنیده شد: «شما درست می‌گید آقای دکتر!» رئیس بیمارستان با کمال خونسردی رو کرد به من و با لحنی مودبانه‌تر گفت: «می‌بینید؟! همه موافقن. برای همین هم خواستیم شما بیاین راهنمایی‌مون کنین.»

بعد هم انگار یک حکم حکومتی صادر می‌کرد بلند گفت: «این جلسه حالا حالاها ادامه داره، بگید پذیرایی کنن.» و ادامه داد: «هر کی می‌خواد هم سیگار بکشه.» که انگار همه منتظر این جمله بودند تا پاکت‌های سیگارشان را درآورند.

ادامه دارد

حمیدرضا نیکدل
دبیر پیوست جهان

جامعه روابط عمومی